![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های من برای طاهره |
|
یکشنبه 15/10/86 (شنبه شب) دیگه داشتم از خوشحالی سکته میکردم یعنی اینا همش واقعیتن من
خواب نیستم ولی اگه خواب بود باز هم شیرین بود و دلم نمیخواست از این خواب
بیدار بشم، طاهره امروزم اومد خونمون دیگه خیلی خوشحال بودم خواهرش اومده بود که
ویندوز براش نصب کنم و طاهره هم اومده بود که یه متن انگلیسی براش ترجمه کنم(با
کامپیوتر)، دوست داشتم داد بزنم بگم خدایا مچکرم، اول خواستم متنو ترجمه کنم یه ذره
شو که ترجمه کردم دیدم که این اون
متنی نیست که لازم داره بهش گفتم گفت که کافی نت مقصر بود بعدش دیگه نمی دونم چکار
کرد خیلی ناراحت شدم که نتونستم براش کاری کنم بعدش یه کاری پیش اومد که باید
میرفتن و گفتن تو ویندوز رو نصب کن تا ما برگردیم عمداً ویندوز رو نصب نکردم تا
اونا برگردن تا طاهره رو بیشتر ببینم مامان گفت که بیا شام بخور من گفتم نمی خورم،
دوباره گفت من داد زدم که شام نمیخورم و مامانم گفت به جهنم ولی فهمید که چرا
شام نمیخورم وقتی برگشتن دیدن من هنوز دست به کار نشدم گفتن چرا شروع نکردی
گفتم فکر کردم شاید چیزی رو درایو داشته باشی که نخوای حذف کنی گفت که چیزی ندارم
درایو حذف کن شروع کردم به نصب ویندوز مامانم براشون شام کشید منم گفتم برا منم شام
بکش مامانم بدون اینکه چیزی بگه شامو کشید یه کم کارمو طول دادم ولی بالأخره تموم
شدو وقت تلخ خداحافظی رسید. بازهم دست مریضات
. خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط عاشق طاهره |
|
|
پنجشنبه 13/10/86 بالاخره اومدی طاهره نمی دونم چجوری اومدی ولی خوش اومدی من که دیگه فکر نمی کردم بتونم یه بار دیگه تو رو تو خونمون بببینم، آره امروز یه بار دیگه طاهره اومده بود خونمون وقتی از در اومد تو باور نمی کردم خودش باشه پشت سر خواهرش بود سلام کرد من فقط تونستم جواب سلامشو بدم دیگه هیچی رنگم پرید دست و پام میلرزید پاهام نمی تونست وزنمو تحمل کنه داشتم می افتادم که خودمو به اپن تکیه دادم، با خواهرش اومده بود که از اینجا برن مراسم حدوداً یه نیم ساعتی نشستن بعد رفتن مراسم، خدایا چه حالی داشتم بغض گلمو گرفته بود از خوشحالی می خواستم گریه کنم چقدر دوست داشتم بغلش کنم و زار زار تو بغلش گریه کنم دوست داشتم مدتها براش حرف بزنم از دلتنگیهام از گریه هام، خدایا چقدر آدم خودشو تو این مواقع ناتوان می بینه رفتن ولی دوباره برگشتن خیلی خوشحال شدم یه کم آروم شده بودم آخه بعد ازاینکه اونا رفتن کلی گریه کردم یه چند ساعتی نشستن دیگه دلم نمیخواست چشم ازش بردارم فکر کنم که همه اینو فهمیده بودن ولی من دیگه برام مهم نبود می خواستم به اندازه تموم اون روزایی که ندیده بودمش ببینمش ولی هر چقدر که بیشتر میدیدمش کمتر ازش سیرمی شدم وقتی رفتن فکر کردم تو یه ثانیه اومدو رفت هنوز پاشو نذاشته بود بیرون دوباره دلتنگش شده بودم دوست داشتم که بهش بگم نرو همین جا بمون دوست داشتم که می تونستم التماسش کنم که نره ولی نمی تونستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط عاشق طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در خيالم روزي رو تصور مي كردم كه داريم با هم در پارك قدم مي زنيم و در مورد زندگي آيندمون صحبت مي كنيم ولي تمام آرزوهامو خراب كردي اينو بدون كه تا ابد منتظرتم هيچوقت فراموشت نمي كنم
برات آرزوي خوشبختي می كنم طاهره جانم |
| نوشته های پیشین |
|
87/12/01 - 87/12/30 87/08/01 - 87/08/30 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 |
| نویسندگان |
|
عاشق طاهره هم دردان من |
|
RSS
|
گلمو ازم گرفتی
تک و تنهام زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
می زارم سر به بیابون